جاری

جاری

  پشیمان نیستم اگر از قطره یی دریایی ساختم بزرگ و باشکوه و فراموشش کردم تا ابد نگاه کن به اعظمت خودت تو دیگر ناچیز نیستی که بریزی در کام تشنه یی بی‌اثر یا روی خاکی که دانه نمی‌دهد از تو تا بجنبی این چنین، آن چنان... ابر خواهی شد و باران در بسامد جدا از من و دوام...

لزجی ها…

لزجی ها…

سقوط می کنی از بلندترین طبقهِ یک عمارت بلند پایت می لغزد از روی ماسه‌ یی از خودت می افتی در خودت و له می شوی پیش چشمانی که به تو ارج می‌گذاشتند میان یک گفت‌وگوی ساده سرازیر می شوی در گودالی از تو یا به مردابی در دیگری... آسمان‌خراش بودن یک توهم ست از نطفگی مایع لزجی و...

هنوز

هنوز

شاید شماره تلفنت عوض‌ شده باشد
شاید در آدرسی که دارم، نباشی 
نکند آهنگ “ترکم نکن”
را بیهوده می شنوم
نکند دیگر دوستش نداشته باشی
چقدر زمان گذشته است
از آن زمانی که
همه این‌ها مثل من و تو
سر جای خوب خودشان بودند؟
چقدر ؟

منظومه ی تاریک

منظومه ی تاریک

،که آدم‌ها
لبخندهایی از لب ریخته‌ای من بودند
،در جاده‌ها، در خانه‌ها
در هرجایی که دوپاها می‌توانستند گام بردارند
و هرجایی که خوش‌باوری معصوم من پا می‌گذاشت
زمانی بود
که لب‌هایم پس می‌رفت بی‌وقفه
دندان‌هایم نمایان می‌شد در سپیدرویی آدم‌ها
آدم‌هایی که طلایی بودند
و از دهانشان سکه‌های لبخند می‌ریخت