ساد

ساد

مانگونه که ترا می پرستم
ازتو متنفرم
،و همانگونه که می خواهم
به تو بچسبم مثل زالو
می خواهم همه خونت را بمکم و تمامت کنم
می خواهم مال من باشی

اتاق شش 

اتاق شش 

ربطی به هوس نداردر
عشق باید از لب‌ها شروع شود
از بوسه‌های داغ لب گیر و لب‌سوز
از بوسه‌های بی‌تاب که سؤال نمی‌پرسند
و منتظر پاسخ نمی‌مانند
از عطش نگاه‌هایی که

ترور

ترور

حرفی بزن که پنجره را باز کندخانه را به هم بریزداشیاء را برقصانداز گوش‌هایم به قلبم برسدو زلزله شود درون جوف‌های کوچکشحرفی کههمه ماهیان سیراب شده رگانم رانهنگان تشنه‌ای سازدنهنگانی کهفارغ از دغدغه ی حمایت از محیط‌زیستبه شکار بی‌رحمانه می‌روند سخت اهلی شده‌اماین نظم...

حلول

حلول

ترا می‌شناختم هزار سال قبل از این‌که به دنیا بیایی قبل از آن‌که نطفه‌ ی پدران و مادران دورمان بسته شود و زمین بجنبد از لرزه‌های عشق قبل از آن‌که مولانا به کشف شمس برود و "بی همگان به سر" شود... "بی تو به سر نمی‌شود" شود ... ترا می‌شناختم همه‌جا بودی، به شکل مطلق مرد...

هنوز

هنوز

شاید شماره تلفنت عوض‌ شده باشد
شاید در آدرسی که دارم، نباشی 
نکند آهنگ “ترکم نکن”
را بیهوده می شنوم
نکند دیگر دوستش نداشته باشی
چقدر زمان گذشته است
از آن زمانی که
همه این‌ها مثل من و تو
سر جای خوب خودشان بودند؟
چقدر ؟