وزش

می توانم نامت را
در نامه ای بنویسم، که ننوشته ام
و به آدرسی بفرستم، که نمی دانم
وزیدنت سمت ندارد
از خاطرم می گذری
و می بینمت
مثل چرخیدن هم شکل صدا
در نفس های موزون یک غزل
ترا نمی شود با قانون جاذبه ی زمین
اندازه گرفت
تو همان شعری
که در فاصله میان ذهن و زبانم
به خاطرم می آید
از خاطرم می‌رود

این شعر ها برای تو نیستند عزیزم!

اتاق شش  

ربطی به هوس ندارد
عشق باید از لب‌ها شروع شود
از بوسه‌های داغ لب گیر و لب‌سوز
از بوسه‌های بی‌تاب که سؤال نمی‌پرسند
و منتظر پاسخ نمی‌مانند
از عطش نگاه‌هایی که
به کمرگاه خودشان می‌رسند
و به همه نقطه‌های قرمزی که همدیگر را
نشانه می‌گیرند میان‌تن‌های سخت به هم چسبیده‌شان
عشق باید از دست‌ها شروع شود
دست‌هایی که بلدند آغوش شوند
و بتابند بی‌تاب باهم در هم
از تن‌هایی که قادرند برهنه شوند
در برابر هم بی‌هیچ تعارف و شرمساری
که بلرزند رو به روی‌هم در هیجان صد و سه درجه..

ترور

حرفی بزن که پنجره را باز کند
خانه را به هم بریزد
اشیاء را برقصاند
از گوش‌هایم به قلبم برسد
و زلزله شود درون جوف‌های کوچکش
حرفی که
همه ماهیان سیراب شده رگانم را
نهنگان تشنه‌ای سازد
نهنگانی که
فارغ از دغدغه ی حمایت از محیط‌زیست
به شکار بی‌رحمانه می‌روند

سخت اهلی شده‌ام
این نظم بیمار مرتب در من

رقص بومی تن

از تو شروع‌ شده‌ام
مثل یک شعر عاشقانه
بریده بریده نفس می‌کشم
پیراهن سرخ می‌پوشم
و می‌گذارم گوشه‌های دامنم در باد برقصد

تو هم آتشی بر پا کن
در صحن جنگلی تن ما
تا با صدای پرهیجان پرندگان تپنده
،به دور آتش
بومی برقصیم
دور از چشم گیتارهای آویخته بر دیوار
و مجسمه‌های روی میز در اتاق‌خواب

من این زمین نرم را
بیشتر از تخت خواب دونفره دوست دارم

حالا که به چشمه ی خورشید رسیده ام با نور آبتنی خواهم کرد و نشانی تازه ام را به خاطر خواهم سپرد

شکل دیگری از سکوت است

به تو عادت نخواهم کرد 

مهم نیست از کجا به تو رسیده ام 

از همه‌چیز هیچ می‌ماند 

نیهیل یعنی من 

درون همه خوشبختی ها گودال عمیق است

 

Negaah – Zinat Noor

Poetry Site

Nihil Means Me

من قبل از این‌که به شما برسم

 قاتل – نگران سرنشینانم استم 

 هیچ کس تا ابد زنده نمی ماند

دهقان – زمین نان قرض نمی دهد    

موزون های نامتعارف

برای هیچ

برای هیچ

من مانده ام و گریه و خنده برای هیچ
با عکسی از مدالِ بَرنده برای هیچ

کوچگی

کوچگی

نوشته‌ام برای تو نکرده پُست نامه‌یی
که بوی گرگ می‌دهد سگِ سیاه کوچه‌تان

اندوه

اندوه

در این دل شکسته کسی جا نمی شودآیینه ها به صورت من وا نمی شودآنسوی صورتیست که خالی شده ز خودقد می...

برای فردای که نخواهم بود

به عبادتگاهی سپرده شدم که سنگ ها پرستش می کنند

زن کامل

به کجا بر می گردی
که آغوش تر از آغوش من باشد
به کدام شهر به کدام خانه
چه کسی قلب کوچک غمگینش را پنهان خواهد کرد
پشت پستان های هوس انگیز
که چنگ می زدی قرمز
چه کسی خند خواهد زد
بی زهر در زهر لب هایت
و بوسه خواهد بخشید بی خواهش
مگر آن زن کاملی نبودم
که کام می گرفتم از تو بی باک
و بازی می کردم بازی هایت را زنانه

تو هرگز تکرار نمی شوی

ماجراها از خودشان شروع نمی‌شوند
قبل از آنکه به ما برسند
به همه‌جاها رسیده‌اند
و از دستی به دستی شده‌اند
همین بوسه‌های تو
مرز سرخ چه لب‌های ملتهبی را که عبور نکرده است
و دست‌هایت
از چه زمانی
آمار دکمه‌ها، زیب‌ها، پستان‌ها و ران‌ها را
بی‌خیال‌اند
معلوم نیست چه اتفاق‌هایی افتاده باشد
میان خواب‌وبیداری‌ات
از فانتزی کمرهای باریک

عادت و بازی

زندگی از صفر آغاز نمی‌شود
قبل از تو یکی این نقش‌ها را بازی کرده
باید تاج را ازسرت برداری
و بنشینی کنار گدای پیری
که جز سگ ولگرد رفیقی ندارد
دیری نخواهد گذشت که
به دراز کردن دست
و فرو افگندن نگاه عادت کنی
چنان‌که ملکه یی به لبخندهای متعارف دور لبش
چشمان درخشان و انبوه از آدم‌های نامربوط عادت می‌کند

چه کسی بعد از من ترا این گونه خواهد سرود

زندگی از صفر آغاز نمی شود، قبل تو یکی همه این نقش ها را بازی کرده است

مگر آن زن کاملی نبودم

به تو عادت نخواهم کرد

تکرارشکل دیگری از سکوت است

مهم نیست از کجا به تو رسیده ام

نگاه – شعرهای زینت نور

به عبادتگاهی سپرده شدم که سنگ ها پرستش می کنند

نفرت

نفرت

هیچ‌کس آن‌قدر زشت نیست
که سزاوار نفرت من باشد

زمان وارونه

زمان وارونه

رابطه‌ام با زمان وارونه است تقویم پار، پار، پار.. سال‌ها در ذهنم ورق می‌خورند و حرکت می‌کنند به...

نا تمام

نا تمام

به دنبال چیزی از تو در خودم می‌گردم چیزی که مرا به زندگی به خودم و به جهان دوباره پیوند دهد به...